أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

108

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

و اين امانتى است بنزديك تو و خبر دادش كه بعد از او ابو بكر مالك كار امّت شود و بعد از وى پدرش عمر ؛ و اين روايتى است ؛ وى بدين راضى و خوشدل گشت ، امّا سرّ پيغمبر نگاه نداشت و چون پيغمبر برفت ديوار خانهء عايشه بكوفت و گفت : بشارت باد ترا كه رسول ( ص ) ماريه را بر خود حرام كرد و آن اندوه ما را كفايت شد و حفصه و عايشه دوستان يكديگر بودند و در خصومت با زنان ديگر هم پشت بودند ، خداى تعالى آيت فرستاد و گفت : يا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ ؟ . و روايتى ديگر آنست كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را عادت بودى كه چون از مسجد بيرون آمدى هر بامداد در حجره‌هاى زنان بگرديدى و احوال ايشان بنگريدى ، زنى از جملهء زنان وى پيغمبر را انگبين داد بروايتى زينب بنت جحش بود و بروايتى ديگر امّ سلمه ؛ حفصه و عايشه با يكديگر مواطاة كردند كه رسول ( ص ) را گويند كه : از تو بوى مغافير ميآيد ، و ديگر زنان را گفتند كه : همين سخن بگوئيد ؛ و مغافير صمغ عرفط است و او را بوى ناخوش باشد ، و رسول ( ص ) نخواستى كه از وى بوى كريه شنوند براى آنكه جبرئيل عليه السّلام بنزديك وى آمدى و او خويشتن را از منفّرات دور داشتى ، رسول ( ص ) بنزديك سوده شد سوده گفت : خواستم تا اين سخن بگويم روا نداشتم كه سخن دروغ گويم كه پيغمبر ( ص ) را در آن كراهتى باشد من هيچ نگفتم ، چون بنزديك عايشه شد او آستين بر بينى گرفت ، رسول ( ص ) گفت : چرا چنين ميكنى ؟ - گفت : از تو بوى مغافير ميشنوم ، گفت : من انگبين خورده‌ام ، عايشه گفت : تواند بود كه آن نحل بر عرفط نشسته بوده باشد ، در خانهء حفصه رفت ؛ همين سخن بگفت كه عايشه گفت ، رسول ( ص ) گفت : من انگبين بر خود حرام كردم كه ديگر انگبين نخورم ، خداى تعالى آيت فرستاد و گفت : اى پيغمبر برگزيده و بركشيده چرا بر خود حرام ميگردانى آنچه خداى تعالى ترا حلال كرده است يعنى انگبين يا ماريهء قبطيّه را تو چرا اين هر يكى بر خود حرام ميكنى براى رضا و خوشدلى زنان خويش ؟ تو رضاى ايشان ميطلبى و ايشان را اوليترست كه رضاى تو طلب كنند . و اين فعل كه پيغمبر ( ص ) كرد از وى زلّتى نبود چنان كه بعضى از مخالفان گفتند كه : زلّت بود ، براى آنكه تحريم بعضى مشتهيات و مستلذّات بر نفس خود و حرام كردن آن بسببى يا بى سببى قبيح نيست بلكه در اين معنى كسر نفس باشد امّا اينكه خداى تعالى ويرا گفت : چرا كردى ؟ - براى آن